Wednesday, November 11, 2009
کودتا و روز بر دار شدن ما
Saturday, October 31, 2009
کودتا و چهاردهمین متن زیر باران
Friday, October 23, 2009
کودتا و کوچ جانان مهاجر
Sunday, October 11, 2009
کودتا ؛مرد و اعدام-دختر و ساز
و به تفسیر دیگر،دمی ست که پاییز هنوز به تلخی تابستان نیالوده ست
این روزها؛ تهران تا سحر، طعم ناشکیبای پاییزدارد
و از بد روزگاراما، آفتاب بارقه تابستان
بی ردای ممنوع کننده آبگینه پنجره ها و گلدان ها
...
و من گویی در چند سطر بالاتر به لغزش کلام از "ما"گفته ام چیزی
نشنیده انگارید اش
که مرا افراشته قامت خلاء، در می نوردد در این هنگامه جابجایی فصل
چون مردی که از پی شفق، برای ابدیتی در خاک شد به دست جلادی با سیمایی بی شک وقیح اما ترسیده
که می پوشانند به رسم اعدام صورت جلادان را
و همه کس می دانند این رسم را
حتی قربانیان سحرگاهان
و این شاید از سنن جاودان بشری منشاء دارد
همان سنن عاشقی و آغوش داری و جماعت و لطیفه و حمایت و خیانت و کبر و مزامیر و انجیل به روایت مرقس و تاریخ از رویای هومر و نور نئون واپسین فروشگاه عتیقه و هجوم گشنگان به صف "نان داغ -کباب داغ" و هیجان دانستن پاسخ آزمایشگاه و تست سرطان و جنسیت نطفه و خواندن روزنامه بی مایه صبح و تلخی دهان از پی سیگار و رویت درگاه پتینه کاری شده گالری بی مخاطب و پرداخت عوارض و مالیات به دولت کودتا و بی تفاوت بودن به سرنوشت کارگران بی کار شده از پی لایحه ای با دویست امضاء و مجوز انتشار کتابی تصویری از حافظ و نزدیکی شب یلدا و حراج واپسین اجناس "بهاره-تابستانه" و ختم قرآن برای آزادی اسرای سیاسی و یک "نوچ" از سر افسوس گفتن برای بر دار شدن مرد جوان و اصرار به زخم زدن بر روان نزدیکان و اینهمه گسلیدن پیوند ها و از کف رفتن فرصت ها و آغاز مهاجرت های بی مقصد و کسب دانش ممنوع درباب انسان و زمان و هستی
...
و باید عبور کرد
گویی که راه گشوده شد
و پنجره را مادر بست
گلدان ها تازه شدند
از پی قطرات شیرین آب ولرم
و دختر و ساز شاید از اصابت جسم شان فرسوده به خواب رفته باشند
مرد جوان هم در خاک نو ،اکنون خوابیده و نمی دانم اما جلاد را
که چه شبی از سر خواهد گذرانید
و نفرین بر دولت کودتا که هنوز مداحان "کریمه" می نامندش
و این کریمه شب نمی فهمد چیست و پاییزان کدام ست؟
...
بگذرم
راه باز شد
ومن به تمامت رنج در آغوش پر اعتنای تنهایی می پوسم این روزها
کاش هنوز شما ؛"ما"مانده باشید به امید و رنگ
Monday, October 5, 2009
کودتا و بازهم وقفه ها به شعر
زمانی ست که میهمان ضیافت نور و صدایم باشی
ضیافت نور و صدای من
وآن دمی ست که شیطان به مغاک رفته باشد
شیطانی که از آویختن بر من ، میل به فرازیدن دارد
نوید روزهایی ست، به فجیع ترین وجه؛ زیبا
و این منم ارباب تمامت این روزها
در سه رنگ
سرخ،نیلگون،سبز
سرخ،نیلگون،سبز
آن دم که چون رشته های ابریشمین بر خود تافته باشم، تو کانون این برتافتنی
و من از اراده تهی
در ضیافت نور و صدایم
و رسم من آن است تا اینچنین گویمت: نگهدار باد خدا تو را
که مرا یارای دیدن رخسارت نیست
رو به رو
چهره به چهره
تا بگویمت:نگهدار باد خدا تو را
و چه اهمیت دارد که اکنون بر من چه می رود؟
مرا هیچ واهمه ای بر نمی آشوبد
چون کمال امروز را دریافته ام
و می دانم که هرگز ندیده ام روزی چنین بی نقص
روزی چنین بی نقص
Wednesday, September 23, 2009
كودتا و باقي همه جراحت
و رفتن هليا كه از پی اش آسمان تپيد
و تا می توانند از جانبم به کودتا بیاندیشند
و بدانند که اندیشه دشوار ترین رنج انسان است
Saturday, September 5, 2009
كودتا و وقفه ها به شعر
كوهسار سپيد و خاكسترين مخلوط؟
كه مرا عادتي داده نقش تو بر عليه اندوه
در بعد از ظهر هاي دور، دور،دور مادريد؟
بر فرازين دست هاي تو با جاري دهارهاي عميق ات
اي واپسين رويش انبوه رنج
هزاران گوآدراما و هزاران خورشيد
بيا و هم سفر باش
بيا تا رسيدن به قلبت همسفر باشيم