شبحی در حال تسخیر خیابان است... شبحِ مردم
کودتاچیان،کودتا را انکار می کنند
آن سان که فاجعه را
و کشتن دختران روز شنبه را
و آوار داغ ننگ را بر جبین کریه شان
و گویی نبوده است در خیابان روز شنبه ای
که خون، راه رگ را گم کرد
در آن عصر ،پیش از آنکه از غروب پنهان کند فاجعه را
و نیک همه دیدند که فاجعه بر کودتا سبقت گرفت
و قاعده فاجعه آن است که بر پاکنندگان اش،به وسواس انکار بیافتند
بیمار شوند
بیماری پنداشتن دیگران به نسیان
و تا طلوع سه بار انکار کنند خود را
و دستان شان را
و خون را
بی آنکه قضاوتی از پی شان به تعقیب دوان شود
الا شبحی که خیابان در تسخیر اوست
شبح مردم
مردمی که نیستند
هستند،به قامتی شبح گون اما
و این شبح که خود از دل فاجعه بر ساخته شد
هم اکنون بر کودتا و فاجعه و بادی که دیگر نیست، می وزد
و صدایی دارد این شبح،چه بی توصیف
گفته اند که صدای اعظم است
هم از آنرو که تهی ست
و چون تهی ست
لاجرم می تواند "همه" باشد
صدای همهمه مردمان در هنگام خرید
یا غريو/ناله دور زنی که در تاریکی
وجودی ناشناخته را به بزرگی شهادت می دهد،بر بام
یا عبور تلخ زوجي در عصری بي رونق
یا رسوب مردی بی حاصل در کافه
یا بی تابی دخترکی برای لمس قانون حیات ،که خاطره اولین میهمانی بی مادر را وا می گوید
يا جان هاي مكدري كه غبار را از چشمان دريغ نمي توانند كرد
هوا چه غبار آلود شد ناگه
اثبات شبح مردم است
مملو از خاشاک است هوا
واين واپسین لطف باد بود
كه تجسد دهد به رخسار شبح مردم
اكنون مردم
آن دم كه بر سيمای شان مي نشيند اين غبار
حضور شبح گونه شان ملموس تر است
و لابد اين غبار در "زير گذر آزادی" نيز پيچيده است
و اگر ماندگار بوده باشد خاطره ما،که هست
پس غبار هم اكنون
آن سان که فاجعه را
و کشتن دختران روز شنبه را
و آوار داغ ننگ را بر جبین کریه شان
و گویی نبوده است در خیابان روز شنبه ای
که خون، راه رگ را گم کرد
در آن عصر ،پیش از آنکه از غروب پنهان کند فاجعه را
و نیک همه دیدند که فاجعه بر کودتا سبقت گرفت
و قاعده فاجعه آن است که بر پاکنندگان اش،به وسواس انکار بیافتند
بیمار شوند
بیماری پنداشتن دیگران به نسیان
و تا طلوع سه بار انکار کنند خود را
و دستان شان را
و خون را
بی آنکه قضاوتی از پی شان به تعقیب دوان شود
الا شبحی که خیابان در تسخیر اوست
شبح مردم
مردمی که نیستند
هستند،به قامتی شبح گون اما
و این شبح که خود از دل فاجعه بر ساخته شد
هم اکنون بر کودتا و فاجعه و بادی که دیگر نیست، می وزد
و صدایی دارد این شبح،چه بی توصیف
گفته اند که صدای اعظم است
هم از آنرو که تهی ست
و چون تهی ست
لاجرم می تواند "همه" باشد
صدای همهمه مردمان در هنگام خرید
یا غريو/ناله دور زنی که در تاریکی
وجودی ناشناخته را به بزرگی شهادت می دهد،بر بام
یا عبور تلخ زوجي در عصری بي رونق
یا رسوب مردی بی حاصل در کافه
یا بی تابی دخترکی برای لمس قانون حیات ،که خاطره اولین میهمانی بی مادر را وا می گوید
يا جان هاي مكدري كه غبار را از چشمان دريغ نمي توانند كرد
هوا چه غبار آلود شد ناگه
اثبات شبح مردم است
مملو از خاشاک است هوا
واين واپسین لطف باد بود
كه تجسد دهد به رخسار شبح مردم
اكنون مردم
آن دم كه بر سيمای شان مي نشيند اين غبار
حضور شبح گونه شان ملموس تر است
و لابد اين غبار در "زير گذر آزادی" نيز پيچيده است
و اگر ماندگار بوده باشد خاطره ما،که هست
پس غبار هم اكنون
در آن زير گذر
می نشید جای تصویر ما
و بی قسمی پراکنده می شود
که در برجستگی های تصویر ما در قاب، تلنبار شود
و سرآخر
از دور که بنگری
شبح مردم را خواهی دید
همان انبوهی حضورشان را
در آن عصر بی تکرار
که اینک به لطف ذرات غبار
می نشید جای تصویر ما
و بی قسمی پراکنده می شود
که در برجستگی های تصویر ما در قاب، تلنبار شود
و سرآخر
از دور که بنگری
شبح مردم را خواهی دید
همان انبوهی حضورشان را
در آن عصر بی تکرار
که اینک به لطف ذرات غبار
از تصادم اش با خاطره پیکرها جاودانه می شود
و تو گویی این تصویر
کار دستان انسان نیست
جزو اسرار شخصی خداست
و تو گویی این تصویر
کار دستان انسان نیست
جزو اسرار شخصی خداست
تکه ای که نوشتم ناتمام ماند،واژه کم آوردم و همین ناتمامی را تقدیم می کنم به علیرضای عزیز و آن هاله ملتهب اطراف چشمانش