Friday, July 3, 2009

شبحِ مردم

شبحی در حال تسخیر خیابان است... شبحِ مردم
کودتاچیان،کودتا را انکار می کنند
آن سان که فاجعه را
و کشتن دختران روز شنبه را
و آوار داغ ننگ را بر جبین کریه شان
و گویی نبوده است در خیابان روز شنبه ای
که خون، راه رگ را گم کرد
در آن عصر ،پیش از آنکه از غروب پنهان کند فاجعه را
و نیک همه دیدند که فاجعه بر کودتا سبقت گرفت
و قاعده فاجعه آن است که بر پاکنندگان اش،به وسواس انکار بیافتند
بیمار شوند
بیماری پنداشتن دیگران به نسیان
و تا طلوع سه بار انکار کنند خود را
و دستان شان را
و خون را
بی آنکه قضاوتی از پی شان به تعقیب دوان شود
الا شبحی که خیابان در تسخیر اوست
شبح مردم
مردمی که نیستند
هستند،به قامتی شبح گون اما
و این شبح که خود از دل فاجعه بر ساخته شد
هم اکنون بر کودتا و فاجعه و بادی که دیگر نیست، می وزد
و صدایی دارد این شبح،چه بی توصیف
گفته اند که صدای اعظم است
هم از آنرو که تهی ست
و چون تهی ست
لاجرم می تواند "همه" باشد
صدای همهمه مردمان در هنگام خرید
یا غريو/ناله دور زنی که در تاریکی
وجودی ناشناخته را به بزرگی شهادت می دهد،بر بام
یا عبور تلخ زوجي در عصری بي رونق
یا رسوب مردی بی حاصل در کافه
یا بی تابی دخترکی برای لمس قانون حیات ،که خاطره اولین میهمانی بی مادر را وا می گوید
يا جان هاي مكدري كه غبار را از چشمان دريغ نمي توانند كرد
هوا چه غبار آلود شد ناگه
اثبات شبح مردم است
مملو از خاشاک است هوا
واين واپسین لطف باد بود
كه تجسد دهد به رخسار شبح مردم
اكنون مردم
آن دم كه بر سيمای شان مي نشيند اين غبار
حضور شبح گونه شان ملموس تر است
و لابد اين غبار در "زير گذر آزادی" نيز پيچيده است
و اگر ماندگار بوده باشد خاطره ما،که هست
پس غبار هم اكنون
در آن زير گذر
می نشید جای تصویر ما
و بی قسمی پراکنده می شود
که در برجستگی های تصویر ما در قاب، تلنبار شود
و سرآخر
از دور که بنگری
شبح مردم را خواهی دید
همان انبوهی حضورشان را
در آن عصر بی تکرار
که اینک به لطف ذرات غبار
از تصادم اش با خاطره پیکرها جاودانه می شود
و تو گویی این تصویر
کار دستان انسان نیست
جزو اسرار شخصی خداست

تکه ای که نوشتم ناتمام ماند،واژه کم آوردم و همین ناتمامی را تقدیم می کنم به علیرضای عزیز و آن هاله ملتهب اطراف چشمانش

Sunday, June 21, 2009

فاجعه

بدترین جنایت علیه بشریت، جنایت علیه روح است
هگل


سی و امين روز واپسين ماه از بهار
كه شايد هنوز مردمان اش لباس هاي آن روز را بر تن داشته باشند
يا در همان نقطه ای نشسته باشند كه آن"گاه"بودند
يا ايستاده به بهت مي نگرند
يا رفته اند از آنجا به جای ديگری
به خانه
به غسالخانه
به اتاق تشريح
به تشت كافور و پنبه
به پوستر شدن
به "نماد"شدن
به افتادن تصویر "دم واپسین" شان، در دام بازی های گرافیکی
به نبودن، خاصه در بهار
يا به حبسگاه تنگ و بوناک
یا به صرافت "دیگر نیامدن" و نا امید شدن و بریدن از خیابان
که بوی تعفن می دهد خیابان، بی آنکه شرم کند از بوی خود
و مردمان عادی با دردهای غیر عادی
این عفن بوناک را حس می کنند
...
و فاجعه بر کودتا سبقت گرفته است
و فاجعه از تک تک ما هر دم، به بی مروتی و نا ترحمی می گذرد
و فاجعه از میان ما می گذرد
و فاجعه صدایی دارد به هیبتی غریب و رعب انگیز
و فاجعه را لابد دیده اید
و فاجعه درست همانجا بود که شاهد نبود
و فاجعه از دوربین فراری بود
و فاجعه دقیقا-یکبار دیگر به دقت ببینید-از گوشه سمت راست کادر وارد شد
و فاجعه ماندگار شد
و آنچه که از صحنه بیرون رفت را هیچ اصابت چشمانی ثبت نکرد
و قربانی تن اش در خاک شد
و قربانیان نگاه کردند این خاکسپاری را
و قربانیان به خیابان بازگشتند
و قربانیان هنوز در خیابانند
و قربانیان تا ابد در خیابان خواهند ماند
شاید از همین روست که مرا پای خانه رفتن نیست
و این لابد از آن روست که قربانیان درون خانه کم تعداد اند
و اینکه قربانیان خیابان آشناتراند
و قربانیان در رستوران ها غذا می خورند
و قربانیان هم آغوشی می کنند
از عابر بانک پول رایج می گیرند
و قربانیان به سرعت می روند تا تصویر خود را در تلویزیون های رنگی ببینند
و قربانیان به هم زنگ می زنند
مثل مادرم که قربانی است
و هر عصر تنگ،به فرزند قربانی اش زنگ می زند
و از پدر قربانی خبر می گیرد
و برادر قربانی امتحان دارد
و استاد قربانی جزوه های قطور داده است به او و دیگر قربانیان دانشگاه
و من در قامت یک قربانی
گاهی ذهن ام به "بی جایی"حمله می برد
اینکه من قربانی، آیا در فاجعه، باید از دشمن قربانی ام که هم او در زندان است دفاع کنم؟
همان قربانی که فاجعه ای تکین را در شبی در زمستان در تن ام جاوید کرد
و بذر تلخی و تمسخر جهان را دو صد چندان کرد در رگانم
شرمسارم از گفتن اش
واعتراف می کنم که با این پرسش ها کلنجار ممتد دارم
و اما پاسخ ام روشن است
حال که قربانی هستیم
تا جایی که می شود از او، که مرا به تجربه ای تکین از فاجعه و تنهایی و نفرت از بودن ،کشاند
دفاع خواهم کرد
و نگران اش هستم که در محبس تنگ، با آن اندام فربه چه بر او می رود
و نگران دیگران هم هستم
همه آنها که در کریدورهایی کثیف کودتا ،به چنگال فاجعه نزدیکتراند
و لابد فرصت هواخوری هم ندارند
تا بوی عفن فاجعه را از خود و "دیگری" استنشاق کنند
...
چه می گویم من؟
فراموش کردم که باید به هر ضرب و زوری که هست
امید دهم به قربانیان
قربانیان خیابان
قربانیان صف ایستگاه مترو
قربانیانی که فرزندان قربانی شان را به مدرسه می برند
قربانیانی که در تدارک سفر تابستان اند
و قربانیانی که برای حمام آفتاب آماده می شوند
قربانیانی که در پارک ها تاب می خورند
قربانیانی که پشت چراغ قرمز عرق می ریزند
قربانیانی که در مراکز خرید می لولند
قربانیانی که جدالی عاشقانه دارند،چون من
قربانیانی که میهمانی می روند
قربانیانی که می رقصند
قربانیانی که کرشمه می آیند
قربانیانی که ناز می خرند
قربانیانی که در اندیشه جلای وطن اند
قربانیانی که هنوز آمار انتخابات را تحلیل می کنند،اینان دیوانه هم هستند
قربانیانی که روزنامه می خوانند
قربانیانی که در روزنامه ها می نویسند
قربانیانی که چون هوا گرم است،آب معدنی می خورند
قربانیانی که ایستاده اند به ما می نگرند و ابلهانه گمان می کنند که قربانی نیستند
و قربانیانی که کنکور دارند تا دانشجو شوند و در خوابگاه تن شان را قصابی کنند
و قربانیانی که بر سردر سفارتخانه ها،گمان می کنند که صدای قربانیان اینجا را به گوش موجود موهومی به نام جهانیان می رسانند
...
و من، از بد روزگار خسته نیستم
در فهرست کردن قربانیان
...
و اینکه می دانم
باد دیوانه کماکان بی اعتناء به کودتا می وزد
آنسان که فاجعه، بی اعتناء به کودتا و باد می وزد

Sunday, June 14, 2009

باد ديوانه،بي اعتناء به كودتا مي وزد

پس به ايشان گفت: كسى كه شمشير ندارد جامه خود را فروخته، آن را بخرد زيرا به شما مى گويم كه اين نوشته در من بايد به انجام رسد؛ يعنى با گناهكاران محسوب شد، زيرا هر چه در خصوص من است انقضا دارد
گفتند: اى خداوند اينك دو شمشير
به ايشان گفت: كافى است
لوقا 22:36-38


در ايران چند روزيست كودتا شده
و حجم بي سابقه اي از شايعه فرآيند زيستن را مختل كرده است
و حضور سنگين وحشت از دیگری
به بيمارگونه ترين شق ممكن
هر واژه را به نجوا مي برد و به نگفتن
به سنت كودتا ،مبارزان سياسي ضد کودتا در بازداشت هستند
روزنامه هاي مخالف كودتا سانسور مي شوند
و رهبر معترضان از انظار عمومي محو است
هم او كه چون افسانه در ميان راهپيمايان ضد كودتا بر سقف ماشيني ايستاد
او همان دم به فر آزادي بدل شد
هر واژه ای که او را وام دار بود،به شکل سرپناه آوار وقیح عربده کودتاچیان در آمد
آه! آن روز
آن روز
روز راهپيمايي ضد كودتا
كه گذر از "زيرگذر"خيابان
با آن حجم درهم تنيده اندام هاي انساني، راه را بي هيچ ترديدي مي گشود
و زماني كه از "زير گذرآزادي" گذشتيم
و واگشتيم و به عقب چهره انداختيم
تصويرمان را ديديم در انبوهي بدن ها
بدن هاي معرق
آنجا بود كه دريافتم بدن هاي انساني
اگر اضطرار، منطق شان باشد
به هم فشرده خواهند شد
بي هم آغوشي و هم خوابگي
وهنوز سايه "زيرگذرآزادي" بر نيمي از صورت هاي شان افتاده بود
و آنان نيز چون ما كه عبور كرده بوديم
از طنين سكوت شان به وجد آمده بودند
آنجا قطعي ترين رخداد بود
خبري كه اندا م ها به هم مي رساندند
اينكه كودتا هنوز پيروز نيست
و من اين خبر را كه از بدن مردانه اي كه به تصادف كنارم فشرده مي شد، شنيدم
رساندم به بازوان دختري كه او نيز از سر حادثه به تن ام مي فشرد
و اين حادثه تا انتها رفت
و من نمي دانستم كه مي گريسته ام
و آن دم كه اندامم خبر را به بازوي دخترك مي رساند
خبر را خيس كرده بود
به اشك
به عرق
به غبار انتظار
كه ميان انتظار و اميد فاصله اي ناگفتني ست
كه من در "زيرگذر آزادي" دريافتم اش
و اين شهود مسبب آن شد
تا من فراموش كنم صبح كودتا را
كه چون شب،به قهقراي "راه پیش رو"، وا می نهاد مرا
تکین و تنها
بی انتظار آغوش نگران کسی که تو را وادارد به یافتن راه خانه
هر جا که باشد
و در صبح كوتا، من مسیری را در می نوردیدم که مقصد اش را
عربده ها تعیین می کرد
که هرکجا عربده ای پیروزمست بر می کشند
آنجا مسیر نیست
راه نیست
...
وحال كه به خاطره "زيرگذر آزادي" پرتاب مي شوم
به سختي به ياد مي آورم كه نگاهم
كه گاهي بي اجازه "تر" مي شد
به دنبال تن زيباي او بوده است
و من در آن ثانيه ها
ايمان داشته ام كه او نيز، از اين زيرگذر عبور خواهد كرد
و تن زيبايش حامل خبري بوده است
كه من نيز با امانتداري
همان خبر را
بي هيچ دخل و تصرفي
شايد فقط با ناخنكي از سر تمناي بوي او
به ديگري رسانده ام
...
اين روزهاي انتظار
هواي تهران آفتابي ست
اما باد مي وزد
نه نسيم
خود باد مي وزد
باد
باد
و باد ديوانه،بي اعتناء به كودتا مي وزد

Monday, May 11, 2009

خانه نو

برای مهسا فرشچی؛دختری که لباس هندیان بر تن می کند گاهی
رفتم برای فرار از خانه نفرینی و کابوس های مکرراش
چه در خواب و چه در نیم هوشیاری
که مرا هوشیاری کامل ممکن نیست
مرد بنگاه دار مرا به خانه ای کشاند و از "آسایش"ام در آنجا سخن گفت
آسایش؟
در خانه؟
اینان واژگان اند،راه به حقیقت نمی برند آنسان که من تجربه کرده ام
به خانه رسیدیم
بالاترین بود در انتهای کوچه ای خوش بو
که شاخسار یاسی زرد از دیوار حیاط، راه به چشم عابران گشوده بود
میل فرار از گلبرگ ها که عصاره "بوی فصل"را به رایگان می بخشیدند،هویدا بود
یاس با وقاری بود
اساسا یاس با وقار است
این یک اما، دست به آنسوی دیوار گشودن اش،خبر از پریشانی می داد
فرصت نشد تا هنگامه فراراش را به تجسم بنشینم
آن دم که از عبور بیمناک از دیوار ،وا خواهد ماند
و فصل نو هم تمام خواهد شد و به همان سنگ ها تکه خواهد زد تا مگر دربهار دیگر
آن چند روز و شبی که بر خواهد داد،میل فرار از دیوار باز سر بر کشد
...
در خانه نو
دو اتاق بود و یک دیوار کوب از بوم و رنگ
که ساکن پیشین به رسم یادگار به میخی نحیف واگذاشته بود
گویی تعجیل رفتن،مجال بردن دیوار کوب را نداده بود
و تراسی داشت خانه نو
به وسعت یک میهمانی عصرانه
دنج ترین نقطه ای که می شد در شهر تنگ به نیت آغوشی به سمت اش دوید
و از میان صف نا همگون مردمان گرفتار بیرون زد
و از دورترین راه های شهر تنگ
با گام زدنی سودایی راهی به سوی اش گشود
که مگر آغوشی را به تجسد و ملموس
در پناه آلاچیق اش به هم فشرد و عبور هوس انگیز عاطفه های عریان را
بی کلام
از تن خود، چون "قاصد پردیس برین" گسیل داشت
به تن دیگری
و احتمالا در آوردگاه در هم فشرده و پر گداز اندام ها
درست در زیر آلاچیق تراس خانه نو
بی آنکه از میانجی مبتذل کلام مدد خواست
دمی عشق را به نجوا گفت
و ملال نداشت از تنگی شهر و دوری راه و اخم آگینی جاده ها و اندوه تنیده بر دیوار زیرگذرها
...
در این خلسه بی انجام بودم که مرد بنگاه دار
وقت "عقد قرار داد"با صاحبخانه را پرسید
با حجم مقرری از پول رسمی کشور
که خراج جباریت اش به کسر رفته باشد
و پرسید مرا ،مرد بنگاه دار که "پسند"افتاده است خانه نو
که گفتم اش ،رویایی که می دیدم را پاره کردی
نه،بعید است این را گفته باشم
لابد گفته ام که مرا کسی در انتظار نیست
و من نیز دست از انتظار کشیده ام
و این دیوارکوب نقاشی شده به ناشیانه ترین وجه که گویی موظف به راهبری میهمانان به درگاه باغچه انتظار است
و این تراس و آلاچیق
وقتی که میهمانان نباشند تا وسعت اش را به رخ کشند
و در این هنگامه که نیست آغوشی که به نیت اش از طولانی ترین صف تاریخ به سرمستی
بزرگراه ها و زیرگذرها را به شیدا و بی پروا دوید
جفا ست که مرا پسند افتد
گفتم اش که مرا جنون تنهایی، ویرانی از پی داشته
و تو مرد نیک
این خانه را
آلاچیق اش را
تراس میهمان دوست اش را
دیوار کوب منقوش ناشیانه و معصومانه اش را
و آن امکان عبور هر روزه از برابر یاس زرد فراری را
به دیگری عرضه کن
تا مگر این آلاچیق "واقعا"محمل کشاکش اندام های عاشق باشد
و تراس را "واقعا" میهمانان تزئین کنند
با رنگ تن پوش های تند تابستانی
و بپیچد نوای موسیقی
و به بوی یاس فراری در آمیخته شود
تا مگر
در همین نقطه که من وامانده ام
ردی از "عشق" به شهادت ناتوانی فرار یاس تا فصل بعد
بر دیوار سیمانی باقی بماند
...
من خریدار این خانه نبودم
بازگشتم به نفرین خانه

Thursday, May 7, 2009

در ستایش خواب و وحشت از زمان

برای این روزهای میشل
زمان زیستن ام به احتیاجی نا برآوردنی می گذرد
و زمان، به بی رحمی و بی اعتنایی
هر دم از اجزای این محتاج ترین تن این اطراف ،به نیشخندی که خاصیت توانگری اوست، درمی گذرد
که اگر همین عبور ممتد و نا بخشاینده زمان نبود،هیچ دستاویزی برای درک "اینجا و اکنون" نداشتم
هیچ
قسم که هیچ
یادها و خواب ها،شاهدان سترون این هیچ "موجود"اند
و من خواب دیدم که با وجود عبور وحشیانه زمان
اما کسی مرا در آغوش کشیده
وچه نا تکرار شدنی می نمود، حتی درآن دم
دلیل اش لابد به آگاهی ناشاد "بودن"در خواب متصل است
و من خواب را به گدایی نشسته ام
مرا توان بیدارماندن نیست چندان
و این خصلت فصل هم می تواند باشد
فصل افسردگی های بی آزرم
با گرده های پیچیده در باد
وباران وقیح غروب روزهای خستگی
و این همه کافیست برای ادراک ناشاد زمان
این تنها جرم ملموسی که مرا اثبات است
...
هر نشانه مرا به تعقیب می کشد
هر تار مویی که سپید و سست بر کاسه تن شوی حمام خانه نفرینی می افتد
هر نفسی که به دشواری می ساید
یا همین درد ماندگار شانه ها
و ریزش آوارگونه دیواره دندان ها
و بی میلی مطلق برای رفتن به هرکجا
مگر به اجبار و تمکین و ترس
اینان نشانه های بی رحمی زمان اند،برای من
آنهم به میانجی تغییر شکل روزانه اندام ها
و ترمیم ناشدن زخم های روح
اگر که چنین واژه سخیفی را معنایی در کار باشد
...
نوشته هایم بی منطق و کم لغت و اخته تمام شد
پس می روم تا بخوابم
تا مگر یک بار دیگر
در خواب، جز نابخشودگی زمان
آغوشی مرا در نوردد
و من با وجود آگاهی ناشاد از "در خواب "بودن
از بیداری
تن زنم
و شاید بیداری از پی ام نیاید
و زمان رحمی کند و از عبور پا پس کشد

Wednesday, May 6, 2009

درباره ترس

متن زير را امير احمدي آريان نوشته است،ننوشته است،زيسته است
فاجعه زندگی روزمره ما نیز کم از فجایع دیگر ندارد، وچه بسا گاه هولناک‌تر باشد، چرا که گندیدگی از مرگ
فاجعه‌بارتر است
این که روزها همانند هم سپری شوند و تفاوت‌های هر روز با روز قبل یا بعد از آن
به مشتی تغییر بی‌معنا و پوچ تقلیل یابد، این که همه طبق قاعده‌ای خلل ناپذیر تمام هم و غمشان را صرف می‌کنند تا نظم عادی زندگی‌شان خللی نیابد
و چنین به «نظم»، و به تبع آن، به «تکرار» افتخار می‌کنند، فاجعه همین است
فاجعه همین روزهایی است که از پی هم می‌گذرند
همین تبعیت تام و تمام ما از قواعد زندگی روزمره و تلاش بیمارگونه ماست برای حفظ هر موقعیتی که با جان کندن به شیوه‌های گوناگون به دست آورده‌ایم
بخش دردناک‌تر ماجرا این است که دستاوردهایمان هم تفاوت ماهوی چندانی با هم ندارند
و در عین تفاوت، مسیر زندگی همه‌مان شبیه به هم است
ما نه فقط روز از پی روز، زندگی خود را تکرار می‌کنیم
بلکه به همان شدت تکرار زندگی یکدیگر را نیز در برنامه‌مان گنجانده‌ایم، و به این مجموعه مبتذل تکرارها، اعتقاد راسخ داریم
اعتقاد راسخ به به این شیوه از زندگی، بیش از هر چیز محصول ترس است
ما به این شرایط خو گرفته‌ایم، به این دلیل که یادمان داده‌اند از هر گونه تغییر و تحول شدید و ناگهانی باید ترسید
مسیر میانه همواره بهترین راه است، و آنان را که از این میانه‌روی بهره‌ای ندارند، باید به دیده تردید نگریست
با این حال به این ترس خود نیز اذعان نمی‌کنیم، و حتی گاه برای این که اثبات کنیم با دیگران تفاوت داریم به افراط و تفریط‌هایی حساب‌شده و بی‌نمک روی می‌آوریم که همان مسیر میانه برای‌مان در نظر گرفته است
و در نهایت جز کمکی برای حفظ و تثبیت موقعیت همیشگی‌مان نیستند
ترسی درونی‌شده و نامریی بنیان زندگی ما را ساخته است
ترسی که در تمام رفتامان موج می‌زند و با این حال، هیچ‌يك به وجودش اعتراف نمی‌کنیم

Saturday, May 2, 2009

شب شعر کارگری


مسئله اساسي تر بود، تشويش و عذاب از بابت زماني بود كه هر روز خدا از ايشان مي دزديدند
ژاك رانسير


تصویر من از "شب شعر" تصویری آغشته به حضور بیهوده ترین مردمان در گردهمایی ای بی خاصیت است
شعر را دسته جمعی نمی توان خواند یا شنید
خاصه در این هنگامه از زمان که "شاعران"همه بی مایه اند و خنک و پر داعیه و دجال
اما حسرت یک شب شعر را تا ابد خواهم داشت
شب شعر کارگران در کافه مجاور خانه "مارتین رز" نجار
وينكارد، آوازخوان کلوب خیاطان پاریس از مرد نجار دعوت كرده تا احساساتش را به رغم كم حرفي مالوفش در قالب ابياتي انتقامجو بيان كند
این اولین شب شعر کارگری در جهان است که در سال هزار و هشتصد و سی و نه در زیر زمین کافه منتوسا تشکیل می شود
ساعت هشت شب،شعر خوانی و می خوارگی
این اتفاق،رخدادی غریب است
اینکه کارگران در "شب" که هنگامه تجدید قوا ست ،"شعر" بخوانند
اینان مردمان معمولی و تهیدست پاریس اند که شبی را بر خلاف خاستگاه طبقاتی شان تجربه کردند
در آن شب سخن از فلسفه هم رفته است
معنای آن "شب" در خود واژه پیداست
شب
زمان خواب کارگر است
شعر دستکم در قرن نوزدهم خاص خواص است نه کارگران
پس شب شعر کارگران یک رخداد تکین است
نوعی انتقام جویی از فضاهایی که اینان از درک شان محروم اند
نوعی فریاد نجیبانه "اشتباه"جمعی
که چرا "ما کارگران" از شعر خوانی و شب زنده داری محرومیم
رانسیر،بعدها آرشیو جامعی از نوشته ها و گفته ها و زندگینامه های کارگرانی که آن "شب" شعر خوانده اند جمع کرد
این تلاش نه به نیت بازی مکرر و متظاهرانه پافشاری بر استثناء
که از قضا با هدف نشان دادن توزیع امر محسوس به گونه ای آرمانی است
نوعی بر هم زدن پر وقار تقسیم کار کثیف بورژوآیی
...

شب شعر کارگران
زمختی حضورشان
وقاحت اشعارشان
لودگی های شان را به قهقهه پاسخ دادن
با آنان نوشیدن و نشستن
آنهم در بدنشین خانه ای در هم ریخته و بوناک
رویایی است که شاید هرگز تحقق اش را تجربه نکنم
چون بسیاری رویاهای دیگر
چون اين رويا كه شايد
مگر
روزي
نه ،شبي
آن تن زيباي اش را از شانه در آغوش گيرم
آن تن زيبا
كه اثبات وجود است برايم
مي دانم كه آغوش نازنين اش،شرح بي واسطه اثبات جوهر زيستن است
چون رویای آنانی که آن شب ماه اکتبر در کافه منتوسا
بیش از هر نیروی اهریمنی ای
بر زمان تاختند
زمانی که هر روز ،شب را از ايشان می دزدید
آری!زمان طرار بی آزرم فرصت زیست ماست
روز کارگر شاید مبارک باشد
شاید هم تبريك گفتن اش بی معناست
هر چند كه به هر حال، نمی توانم به آن بی تفاوت باشم