در صبحگاهی که بیدادگاه رحمان بود، شب اش شنیدم که نازنین می رود
به خانه بخت
رحمان، متهم به زیباترین جرم هاست
اعتراض
نفرت از کودتا
و شرکت در خشم ِ دست جمعی بر علیه تاریکی
رحمان یکی از بارانی ترین تن هایی ست که زیر ِ گذرِ آزادی، پیغام "نترسید" را به بدن های پیرامون اش می رساند
درست زیرِ گذرِ آزادی
در روزِ زیبای ما محذوفان
رحمان نور بود و نازنین زیبا
و زیبا تر شاید در رخت نوعروسان ِ سفید جامه که این روزها، اگر هلهله بدرقه کنندگان شان را بشنوی
غنیمتی است در تخطی از قاعده ملال و نفس تنگی
رحمان و نازنین، شخصیت های خیالین ِ ذهن بیمار من نیستند
در شهر کودتا غوطه ورند
و در زندان اش نیز
به خانه بخت
رحمان، متهم به زیباترین جرم هاست
اعتراض
نفرت از کودتا
و شرکت در خشم ِ دست جمعی بر علیه تاریکی
رحمان یکی از بارانی ترین تن هایی ست که زیر ِ گذرِ آزادی، پیغام "نترسید" را به بدن های پیرامون اش می رساند
درست زیرِ گذرِ آزادی
در روزِ زیبای ما محذوفان
رحمان نور بود و نازنین زیبا
و زیبا تر شاید در رخت نوعروسان ِ سفید جامه که این روزها، اگر هلهله بدرقه کنندگان شان را بشنوی
غنیمتی است در تخطی از قاعده ملال و نفس تنگی
رحمان و نازنین، شخصیت های خیالین ِ ذهن بیمار من نیستند
در شهر کودتا غوطه ورند
و در زندان اش نیز
شاید که در همین جغرافیای نکبت آلود ِ تنگ،عاشقی کرده باشند
با معشوقگانی که نمی دانند جرم اینان چیست
و من آنان را نمی بینم
و آنان از من می پرهیزند
چون من که از آفتاب و رنگ، تن می زنم
به امید عنایات ماه
ماهی که نور نئون های کوچه های خالی از انسان، شعاع ِ تلالو اش را بلعیده است
شان ماه در شهر کودتا، پایین است
برای دیدنش عدسی های قطور تجهیز می کنند
شاید که ماه کم عنایت شده است
شاید این را تنها من می فهمم
منی که جرم زیبا نکرده ام
با معشوقگانی که نمی دانند جرم اینان چیست
و من آنان را نمی بینم
و آنان از من می پرهیزند
چون من که از آفتاب و رنگ، تن می زنم
به امید عنایات ماه
ماهی که نور نئون های کوچه های خالی از انسان، شعاع ِ تلالو اش را بلعیده است
شان ماه در شهر کودتا، پایین است
برای دیدنش عدسی های قطور تجهیز می کنند
شاید که ماه کم عنایت شده است
شاید این را تنها من می فهمم
منی که جرم زیبا نکرده ام
منی که تن ام، لکۀ ننگی ست بر آیینه
...
تشنه ام
تشنه آب
همین آبی که می نوشیم
همانی که خون ها را از تخت غسالخانه می شوید
همین آب
آب ِ ستار ِ لکه های لجوج
همین آبی که جنایتکاران هم می نوشند
آب ِ زلال ِ آبرنگ، قبل از اصابت ِ قلموی نقاش ِ مستاصل
همین آب ِ جیره بندی: یا بنوش، یا نقاشی بکش یا خون بشور
در اینجا آب نوشیدن، خون بها دارد
در ماه حرام
ماه را بر ما حرام کرده اند
گزمه های کودتا گفته اند، آنان که آب می نوشند را در چهار گوشه شهر شلاق معصیت می زنند
...
تشنه ام
تشنه آب
همین آبی که می نوشیم
همانی که خون ها را از تخت غسالخانه می شوید
همین آب
آب ِ ستار ِ لکه های لجوج
همین آبی که جنایتکاران هم می نوشند
آب ِ زلال ِ آبرنگ، قبل از اصابت ِ قلموی نقاش ِ مستاصل
همین آب ِ جیره بندی: یا بنوش، یا نقاشی بکش یا خون بشور
در اینجا آب نوشیدن، خون بها دارد
در ماه حرام
ماه را بر ما حرام کرده اند
گزمه های کودتا گفته اند، آنان که آب می نوشند را در چهار گوشه شهر شلاق معصیت می زنند
در ملاء عام
و من محتاج شلاقم در ملاء عام
چیزی سهمگین درد در ملاء عام
غلیظ
پر فریاد
خونین
چرکین
جسمیتی که بتواند ملال را لختی از تنم برچیند
حتی به قیمت جراحت اندامی سترون
کاری که از بوسه و آغوش بر نیاید، از شلاق ساخته است
در اینجا تن، تیمار روح باید
روحی که زندان تن است
نه زندانی اش
و من محتاج شلاقم در ملاء عام
چیزی سهمگین درد در ملاء عام
غلیظ
پر فریاد
خونین
چرکین
جسمیتی که بتواند ملال را لختی از تنم برچیند
حتی به قیمت جراحت اندامی سترون
کاری که از بوسه و آغوش بر نیاید، از شلاق ساخته است
در اینجا تن، تیمار روح باید
روحی که زندان تن است
نه زندانی اش
زندان بان اش
تن من اگر روح نداشت، نازنین را می بوسید
بی آنکه عواقبش را در آب های سرد تحلیل و منطق بیازماید
تن من اگر روح نداشت، گوشم را با اسید نمی شستند
گوش من دیگر صدای خنده را نمی شنود
کسی اینجا خندیده است؟
نه، این از شیطنت روح بر تن است
زندان بان، زندانی را می آزارد
هر دو ملال زده
هر دو در تکرار
هر دو در بیزار
ناچار سر شوخی را با هم باز کرده اند
زندان، جای شوخ طبعی است
ملال نیز
و عشق، پادزهر هیچ یک نیست
من به عشق مشکوکم
یقین من را کودتا پر کرده است
ایمانی دارم تلخ، بر استواری کودتا
به شدنش
به ماندنش
به نا توانی ما در برانداختن اش با لبخند و سکوت
حتی با رخت عروس
حتی با عنایات ماه
حتی با بوسیدن زیبا ترین وکیل دعاوی، زیر پل اوین
حتی با آب بازی در پارک
و حتی با ارتکاب زیبا ترین جرم ها
چون رحمان و نازنین و مصطفی
و همه آنان که در گورهای بی سنگ، به گیاهان خودروی خاوران تبدیل شده اند
...دیرگاهی ست که سکوت کرده ام
از جنس نگاه بی رمق به مردمان
به هیجان شان
به اندوه ِ نا شکیب در چشمانشان
به تنگ چشمی های شان نیز
از کودتایی که جوهر وجودشان را ربوده است
طراران کودتا
سر از پا نمی شناسند در دریدن طعمه ها
من اما صدای اصابت دندان و گوشت ِ تن را دیگر تاب نمی آورم
پناه می برم به جایی که در آن، رقت انگیز ترین مردمان از سفر می گویند
از شادی هایی که در قهقهه های وقیح می پیچند تا مگر خود که نه، ما باور کنیم
انسان، حیوان بیچاره است
در اینجا مردان در حالِ نعوظ گریه می کنند
زنان اما هنوز قهقهه می زنند
به فقدان ِ میل شان
زنان میل شان را گم کرده اند
و از هم خوابگی بی نتیجه، به زایمان روی آورده اند
به کودکان در گهواره ها، رسم گور را می آموزند
من اما هنوز سکوت کرده ام
می شنوم اگر سکوتم را حفظ کنم
باید بشنوم حجت دلخوشی های بی مایه را
و ببینم بزک های بی صورت را
و صورت های بی پناه را
صورت هایی که گاهی لجوجند و تنگ
و گاهی چون وَرَم و گوشت دَلَمه کرده، بر تن وامانده اند
گویی صورت ها گندیده اند
و بدن ها با بوی تعفن صورت، چه بی شرمانه تر اند
تن بی خیابان شده است
خیابان حکم عبورگاه جنازه را دارد و گاهی نو عروس
هستند زندگان اما زندگی نیست
بوسه ای جاری نیست
تنی از هُرم گرما، که گُر می گیرد، زیر هزار ممنوعه پنهان است
شهوت از شهر به حومه می رود
پیکر های عور در خطرند
دسته های قاتلان ناشی، بی سلیقه می درند گوشت زنان فربه شب های بزم عروسی را
و بی هوا می شکافند مقعد دختران را در آبتنی
رسم شهر این نیست
راه شهر از بوسه می آغازد؛ ممنوع ترین علامت اعتراض
پنهان تر از عورت مردان سُست کمر
با پاهای ورم کرده، بوی بد، بوی تعفن
تن من اگر روح نداشت، نازنین را می بوسید
بی آنکه عواقبش را در آب های سرد تحلیل و منطق بیازماید
تن من اگر روح نداشت، گوشم را با اسید نمی شستند
گوش من دیگر صدای خنده را نمی شنود
کسی اینجا خندیده است؟
نه، این از شیطنت روح بر تن است
زندان بان، زندانی را می آزارد
هر دو ملال زده
هر دو در تکرار
هر دو در بیزار
ناچار سر شوخی را با هم باز کرده اند
زندان، جای شوخ طبعی است
ملال نیز
و عشق، پادزهر هیچ یک نیست
من به عشق مشکوکم
یقین من را کودتا پر کرده است
ایمانی دارم تلخ، بر استواری کودتا
به شدنش
به ماندنش
به نا توانی ما در برانداختن اش با لبخند و سکوت
حتی با رخت عروس
حتی با عنایات ماه
حتی با بوسیدن زیبا ترین وکیل دعاوی، زیر پل اوین
حتی با آب بازی در پارک
و حتی با ارتکاب زیبا ترین جرم ها
چون رحمان و نازنین و مصطفی
و همه آنان که در گورهای بی سنگ، به گیاهان خودروی خاوران تبدیل شده اند
...دیرگاهی ست که سکوت کرده ام
از جنس نگاه بی رمق به مردمان
به هیجان شان
به اندوه ِ نا شکیب در چشمانشان
به تنگ چشمی های شان نیز
از کودتایی که جوهر وجودشان را ربوده است
طراران کودتا
سر از پا نمی شناسند در دریدن طعمه ها
من اما صدای اصابت دندان و گوشت ِ تن را دیگر تاب نمی آورم
پناه می برم به جایی که در آن، رقت انگیز ترین مردمان از سفر می گویند
از شادی هایی که در قهقهه های وقیح می پیچند تا مگر خود که نه، ما باور کنیم
انسان، حیوان بیچاره است
در اینجا مردان در حالِ نعوظ گریه می کنند
زنان اما هنوز قهقهه می زنند
به فقدان ِ میل شان
زنان میل شان را گم کرده اند
و از هم خوابگی بی نتیجه، به زایمان روی آورده اند
به کودکان در گهواره ها، رسم گور را می آموزند
من اما هنوز سکوت کرده ام
می شنوم اگر سکوتم را حفظ کنم
باید بشنوم حجت دلخوشی های بی مایه را
و ببینم بزک های بی صورت را
و صورت های بی پناه را
صورت هایی که گاهی لجوجند و تنگ
و گاهی چون وَرَم و گوشت دَلَمه کرده، بر تن وامانده اند
گویی صورت ها گندیده اند
و بدن ها با بوی تعفن صورت، چه بی شرمانه تر اند
تن بی خیابان شده است
خیابان حکم عبورگاه جنازه را دارد و گاهی نو عروس
هستند زندگان اما زندگی نیست
بوسه ای جاری نیست
تنی از هُرم گرما، که گُر می گیرد، زیر هزار ممنوعه پنهان است
شهوت از شهر به حومه می رود
پیکر های عور در خطرند
دسته های قاتلان ناشی، بی سلیقه می درند گوشت زنان فربه شب های بزم عروسی را
و بی هوا می شکافند مقعد دختران را در آبتنی
رسم شهر این نیست
راه شهر از بوسه می آغازد؛ ممنوع ترین علامت اعتراض
پنهان تر از عورت مردان سُست کمر
با پاهای ورم کرده، بوی بد، بوی تعفن
و این همه یعنی: خفقان عینیتِ محضِ پیرامونِ ماست
نادر فتوره چی
تهران- تابستان و رمضان نود، فردای آزادی موقت رحمان بوذری