مرا "هشت میز کار" از دستان اش فاصله است
هشت میز کار تا آزادی تجسد یافته بر تکانه های دست
پس، هر سه رو به دیوار ایستادیم و گریستیم
و من گویی در چند سطر بالاتر به لغزش کلام از "ما"گفته ام چیزی
نشنیده انگارید اش
که مرا افراشته قامت خلاء، در می نوردد در این هنگامه جابجایی فصل
چون مردی که از پی شفق، برای ابدیتی در خاک شد به دست جلادی با سیمایی بی شک وقیح اما ترسیده
که می پوشانند به رسم اعدام صورت جلادان را
و همه کس می دانند این رسم را
حتی قربانیان سحرگاهان
و این شاید از سنن جاودان بشری منشاء دارد
همان سنن عاشقی و آغوش داری و جماعت و لطیفه و حمایت و خیانت و کبر و مزامیر و انجیل به روایت مرقس و تاریخ از رویای هومر و نور نئون واپسین فروشگاه عتیقه و هجوم گشنگان به صف "نان داغ -کباب داغ" و هیجان دانستن پاسخ آزمایشگاه و تست سرطان و جنسیت نطفه و خواندن روزنامه بی مایه صبح و تلخی دهان از پی سیگار و رویت درگاه پتینه کاری شده گالری بی مخاطب و پرداخت عوارض و مالیات به دولت کودتا و بی تفاوت بودن به سرنوشت کارگران بی کار شده از پی لایحه ای با دویست امضاء و مجوز انتشار کتابی تصویری از حافظ و نزدیکی شب یلدا و حراج واپسین اجناس "بهاره-تابستانه" و ختم قرآن برای آزادی اسرای سیاسی و یک "نوچ" از سر افسوس گفتن برای بر دار شدن مرد جوان و اصرار به زخم زدن بر روان نزدیکان و اینهمه گسلیدن پیوند ها و از کف رفتن فرصت ها و آغاز مهاجرت های بی مقصد و کسب دانش ممنوع درباب انسان و زمان و هستی
...
و باید عبور کرد
گویی که راه گشوده شد
و پنجره را مادر بست
گلدان ها تازه شدند
از پی قطرات شیرین آب ولرم
و دختر و ساز شاید از اصابت جسم شان فرسوده به خواب رفته باشند
مرد جوان هم در خاک نو ،اکنون خوابیده و نمی دانم اما جلاد را
که چه شبی از سر خواهد گذرانید
و نفرین بر دولت کودتا که هنوز مداحان "کریمه" می نامندش
و این کریمه شب نمی فهمد چیست و پاییزان کدام ست؟
...
بگذرم
راه باز شد
ومن به تمامت رنج در آغوش پر اعتنای تنهایی می پوسم این روزها
کاش هنوز شما ؛"ما"مانده باشید به امید و رنگ